پنجره احساس (تصویر نویسی)
جایش مشخص است، صندلی کنار پنجره همیشه برای اوست. اینک او را می بینم به دنیای بیرون پنجره می نگرد.
به دنیایی سبز و رنگی، به دنیای که صبحش با آسمان آبی، ظهرش با غروب سرخابی و شبش با شب مهتابی آغاز می شود.
از جایش بر میخیزد و کنار پنجره می ایستد با صدای پرستو های خانه به دوش و جیک جیک گنجشکان هم آوا می شود، به برگهای بی خانمان که در کوچه های آفتاب بی رحمانه زیر پاهای مردمان له می شوند می نگرد.
جسمش دیده نمیشود اما روحش همیشه جاودان و باقی است.
همیشه سعی میکردم رفتارم به گونه باشد که آزارش ندهد برای همین همواره دلخوشم به اینکه برای کسی قدم بر میدارم که مرحمتش را از هیچ کس حتی هیچ بنده ی گنه کاری دریغ نمی کند، کسی که همیشه خوب ترین میزبان است و من هرگز نمی توانم پاسخی در اجابت نیازهایم در خور باشم.
نور خورشید چهره ی او را درخشان تر و ریبا تر کرده است و من هر لحظه بیشتر بوی عشق و محبت را از سوی او استشمام میکنم.
برای طهورش دعا میکنم، مانند پدری مهربان دوستش دارم، اما اینجا کجا و کرامت ابدی مهدی (عج) کجا ؟؟؟
در میان همه حضور تو آنقدر پررنگ است که میتوان به راحتی در کنار تو بود و ردی از حضورت را بر بوم خاطرات حک کرد.
یا آخرین حجت خدا خوب است که تو هستی و عاشقانه هایمان از طریق همین پنجره در کنارت تفسیر می گردد. السلام و علیک یا آخرین امیر خدا
اوج...ما را در سایت اوج دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 92