چشم هایت عادت میکنند به دیدن کسی که به جایم آمده، دستهایت به خطوط دست آن غریبه...
عادت میکنی به عطر نرگس پیچیده شده توی خانه، به اسمی که هم آوای اسم من نیست،
به چشم هایی که ردی ازقهوه ای چشمان من را ندارد،
به نشنیدن حرفهایم که نصفه و نیمه بود ...
عادت میکنی به نبودم،به بودنش...
به شنیدن زمزمه اش توی گوشت،به شنیدن صدایم توی خواب...
عادت میکنی به سالهایی که بدون نوشته هایه بدبینانه ام به زندگی سر میشود،
به لحظه های نابی که بی من ساخته شده...
ولی؛من نه ، به هیچکدامشان عآدت نمیکنم
دیالوگهای رفت و برگشتی بینمان را همچنان از بر میگویم،
حتی نفرت ابتدای آشنایی را از یاد نمیبرم،
به بغض های قورت داده با لیوان آبش،
من همچنان با خاطرات زندگی میکنیم،
خاطراتی که هنوز به صفحه ی آخر نرسیده اما نویسنده اش دیگر حرفی برای نوشتن ندارد،
اما من با همان کتاب خاطرات زندگی میکنم ...
عادت نمیکنم ... کاش روزی برسد که در چشمان آدمها نگاه کنیم و بگوییم چه خوب که بودید کاش همچنان بمانید ... چون ما به نبودتان عادت نمیکنیم... اوج...
ما را در سایت اوج دنبال میکنید
برچسب: عادت,نميكنيم, نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:54