
چشم هایت عادت میکنند به دیدن کسی که به جایم آمده،xa0دستهایت به خطوط دست آن غریبه...عادت میکنی به عطر نرگس پیچیده شده توی خانه،xa0به اسمی که هم آوای اسم من نیست،به چشم هایی که ردی ازقهوه ای چشمان من را ندارد،به نشنیدن حرفهایم که نصفه و نیمه بود ...عادت میکنی به نبودم،به بودنش...به شنیدن زمزمه اش توی گوشت،به شنیدن صدایم توی خواب...عادت میکنی به سالهایی که بدون نوشته هایه بدبینانه ام به زندگی سر میشود،به...
ادامه مطلب